چینی تنهایی
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.

نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل دریا ریزم ؟
غم من لیک غمی غمناک است

دوست میدارم استاد را...
سهرابی که میگفت:
((اهل کاشانم...روزگارم بد نیست...))
خوشا به حالت سهراب...
خوشا به حالت استاد...
روزگارت بد نیست...روزگارت بد نیست...


صدای تو خوب است...
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید...

باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جادارد بردارم.
وبه سمتی بروم که درختان حماسی پیداست...
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا میخواند...
