سهراب سپهری

وخدایی که در این نزدیکی است...

اهل کاشانم...
روزگارم بد نیست...
تکه نانی دارم...
خرده هوشی...
سر سوزن ذوقی...
**************
دیرگاهی است در این تنهایی...
رنگ خاموشی در طرح لب است...
بانگی از دور مرا میخواند...
لیک پاهایم درقیر شب است...
***********************
دود می خیزد ز خلوتگاه من...
کس خبر کی یابد از ویرانه ام...
با درون سوخته دارم سخن...
کی به پایان میرسد افسانه ام...؟
*************************
می تراوید آفتاب از بوته ها...
دیدمش در دشت های نم زده...
مست اندوه تماشا یار باد...
مویش افشان گونه اش شبنم زده...
***************************
من نمی دانم

که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است

کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست

واژه باید خود باد

واژه باید خود باران باشد

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست
***********************
  • خانه
  • پروفایل مدیر وبلاگ
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
نوشته‌های پیشین
  • مرداد ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
برچسب‌ها
  • دست نوشت سهراب سپهری (1)
نویسندگان
  • ☂ساجده(مدیر اصلی)☂
  • ☂z.n(مدیر اصلی)☂
  • ☂مهدیه(مدیر اصلی)☂
  • رویا
  • مهرناز
  • نیلوفر
  • علیرضا
BLOGFA.COM