اهل کاشانم... روزگارم بد نیست... تکه نانی دارم... خرده هوشی... سر سوزن ذوقی... ************** دیرگاهی است در این تنهایی... رنگ خاموشی در طرح لب است... بانگی از دور مرا میخواند... لیک پاهایم درقیر شب است... *********************** دود می خیزد ز خلوتگاه من... کس خبر کی یابد از ویرانه ام... با درون سوخته دارم سخن... کی به پایان میرسد افسانه ام...؟ ************************* می تراوید آفتاب از بوته ها... دیدمش در دشت های نم زده... مست اندوه تماشا یار باد... مویش افشان گونه اش شبنم زده... *************************** من نمی دانم